قمر بنی هاشم ابالفضل العباس علیه السلام درنگاه...
قمر بنی هاشم علیه السلام
بغضاً لأبیک ، در کمان اسدی
شد تیر سه شعبه ، چشم ساقی بدرید
امام صادق عليه السلام در شان حضرت عباس بن علی عليهما السلام فرمودند:
کان عمّنا العباس نافذ البصیرة صلب الایمان، جاهد مع ابى عبداللّه وابلى بلاءً حسناً و مضى شهیداً؛
عمویم عباس دائماً داراى بینش نافذ و عمیق بود. و ایمانى محکم و پایدار و در رکاب امام حسین عليه السلام جهاد نمود و به نیکویى از امتحان برآمد تا به شهادت رسید..
فرسان الهيجاء: ج 1، ص 191، تنقيح المقال : ج 2، ص 128
نيز بر همين اساس ، مرحوم علامه محمد باقر بيرجندى مى نويسد: ان العباس من اكابر الفقها و افاضل اهل البيت ، بل انه عالم غير متعلم و ليس فى ذلك منافاه لتعلم ابيه اياه همانا عباس عليه السلام از فقهاى بزرگ و از برجستگان خاندان نبوت بود، بلكه او دانشمند درس نخوانده بود و اين مطلب منافاتى با علم آموزى پدرش حضرت على عليه السلام به او ندارد.
الكبريت الاحمر: ج 2، ص 45
حجة الاسلام والمسلمين شيخ على خوئينى زنجانى نقل كرد كه :
ابوالزوجه اين جانب ، آيت الله آقاى حاج شيخ ميرزا محمدباقر زنجانى قدس سره ، مى گفتند: با عده اى از نجف اشرف براى زيارت امام حسين عليه السلام وارد كربلا شديم و در مدرسه بادكوبه ايها اقامت كرديم . به رفقا گفتيم به زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برويم . يكى از طلبه ها گفت : حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كه امام نيست ! من خسته هستم و حرم حضرت نمى آيم ، شما برويد و بياييد، بعدا با هم مى رويم براى زيارت امام حسين عليه السلام . بارى ، او نيامد و ما رفتيم . وقتى برگشتيم ، ديديم مدرسه شلوغ است . پرسيديم : چه شده است ؟ گفتند: شيخى رفته مستراح و در چاه افتاده است . وقتى كه او را از مبرز در آوردند، ديديم همان رفيق ماست ! يكى از رفقا به وى گفت : ديگر از اين غلطها نكنى ها! گفت : من با حضرت شوخى كردم . يكى از رفقا گفت : حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هم با شما شوخى كرد و الا شما را هلاك مى كرد!
كبريت احمر، از اكسيرالعبادة نقل مى كند كه سيد نصرالله مدرس حايرى گفت :
با جمعى از خدام در صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نشسته بودم ، كه ديدم مردى از حرم مطهر بيرون آمده و با شتاب مى رود و يك دست خود را بر انگشت كوچك دست ديگرش گذاشته است . ما بعجله خود را به او رسانيديم ، ديديم كه انگشت او قطع شده و خون مانند آب از آن مى ريزد. چون به حرم شريف برگشتيم ديديم انگشت او ميان شبكه هاى ضريح مطهر قرار دارد و هيچ خونى از آن ظاهر نيست ، گويى از آدم مرده جدا شده است ! به فاصله يك شب آن مرد از دنيا رفت و بعدا دانستيم كه وى ، به علت اهانتى كه به آن حضرت كرده بود، مورد غضب حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قرار گرفته بوده است .
شخصيت حضرت ابوالفضل العباس : صفحه 57؛ اسرارالشهادة : صفحه 325
مؤ لف تذكرة الشهداء در مقام والای حضرت عباس بن علی علیه السلام آورده است :
در شرافت نسب اين شاهزاده آزاده همين بس كه شير خدا را پسر، و دو گوشواره عرش خدا را برادر است . در كمال فضل و معرفتش همين بس كه ابوالفضلش كنيت است ، و اين ، نه تنها به جهت آن است كه نام يكى از فرزندانش فضل بوده است ، بلكه همچنين براى آن بوده كه داراى مراتب علم و فضل بوده است ...
و در سخاوتش همين برهان بس كه چشم از زن و فرزند پوشيد و اينقدر كوشيد تا شربت شهادت نوشيد. يعنى در راه و ارادت برادرش جان خود را كه از هر چيز عزيزتر است بذل نمود كه : كمال الجود بذل الموجود .
و بالاءخره ، در حيا و ادبش همين دليل كافيست كه هرگز برادر را برادر خطاب نكرد بلكه او را مولا و سيد مى خواند
تذكرة الشهداة : صفحه 243و 244
الغيرة العباسية :
حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيد محمد باقر موسوى گلپايگانى ، فرزند مرحوم آيت الله العظمى آقاى سيد محمد رضا گلپايگانى قدس السره از حجة الاسلام رضوانى نقل كردند كه گفت : من به خواندن صلوات خواجه نصير الدين طوسى قدس السره مداومت داشتم ، شبى حضرت خاتم الاءنبيا محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم ، فرمود: صلوات را بخوان ! خواندم ، حضرت فرمودند: درست نيست ! چند مرتبه ديگر خواندم ، ولى پس از اتمام هر يك بار مى فرمود: درست نيست ! عرض كردم : چرا درست نيست ؟! فرمود: بعد از كلمه و الشجاعة و الحسينية ، بگوييد: و الغيرة العباسية
اللهم صل و سلم و زد و بارك على صاحب الدعوة النبوية و الصولة الحيدرية و العصمة الفاطمية و الحلم الحسينة و الشجاعة الحسينية و العبادة السجادية و الماثر الباقرية و الآثار الجعفرية و العلوم الكاظمية و الحجج الرضوية و الجود التقية و النقارة النقوية و الهيبة العسگرية و القائم بالحق و الداعى الى المطلق كلمة الله و اءمان الله و حجة الله القائم بالحق باءمر الله المقسط لدين الله و الذاب عن حمر الله قاطع البرهان و خليفة الرحمن و مظهر الايمان و سيد الانس و الجان امام السر و العلن الامام بالحق اءبى القاسم محمد بن الحسن صاحب العصر و الزمان صلوات الله و سلامه عليه و عليهم اءجمعين .
الصلاة و السلام عليك يا وصى الحسن و الخلف الصالح يا امام زماننا اءيها القائم المنتظر المهدى يابن رسول الله يا بن اءميرالمؤ منين يا حجة الله على خلقه يا سيدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بك الى الله و قدمناك بين يدى حاجاتنا فى الدنيا و الآخرة يا وجيها عند الله اشفع لنا عند الله بحقك و بحق اءجدادك من الاءئمة المعصومين
علامه محمد باقر بيرجندى (متوفى 1352ق ) در كبريت احمر (جلد 3، صفحه 24) مى گويد: در بعضى كتب معتبر ديدم كه در جنگ صفين هنگامى كه قشون معاويه آب را بر روى اصحاب امير المؤ منين عليه السلام بسته بودند، قمر بنى هاشم عليه السلام در حمله به لشگر معاويه و بيرون آوردن آب از تصرف ايشان با برادرش امام حسين عليه السلام همراه بود. نيز مى گويد: روايت شده كه در يكى از روزهاى جنگ صفين ، مردم ديدند از لشگر اميرالمؤ منين عليه السلام جوانى نقاب به صورت انداخته ، هيبت و صلابت و شجاعت از او ظاهر و هويداست و تقريبا به سن شانزده ساله مى باشد، بيرون آمد و اسب خود را در ميدان جولانى داد و مبارز طلبيد. معاويه ابوالشعثاء را به حرب او فرمان داد. ابوالشعثاء گفت : مردم شام مرا با هزار سوار مقابل مى دانند و تو مى خواهى مرا به جنگ كودكى بفرستى ؟! من هفت پسر دارم ، يكى از آنان را به جنگ او مى فرستم تا حساب او را برسد! ابوالشعثاء پسر اولش را به ميدان فرستاد ولى او كشته شد و پس از وى بترتيب يكايك پسران وى گام در ميدان نهادند و جوان نقابدار آنان را نيز به جهنم فرستاد.
ابوالشعثاء، كه اوضاع را اينچنين ديد، دنيا در نظرش تاريك شده و خود به ميدان آمد اما او نيز كشته شد و ديگر كسى جراءت ميدان رفتن را نكرد. آنگاه جوان نقابدار عنان به جانب لشگر اميرالمؤ منين عليه السلام برگردانيد. اصحاب امير المؤ منين عليه السلام از شجاعت وى سخت در حيرت بودند و از خود مى پرسيدند كه اين جوان نقابدار كيست ؟ تا آنكه اميرالمؤ منين على عليه السلام آن جوان را طلبيد و نقاب از صورت مبارك وى برداشت ، آنگاه بود كه ديد وى قمر بنى هاشم اباالفضل العباس است
فرسان الهيجاء: جلد 1، صفحه 193
مرحوم آية الله آقا نجفى قوچانى در سياحت شرق چنين مى نويسد:
به قدر هزار قدمى كه رفتم ، آفتاب از جلو روى و گرم ، رملها نيز داغ كه كف پاها مى سوزد، تشنگى بر من غلبه نمود. خود را به جوقه زوارى رساندم ، كه آب داريد؟ گفتند: نه . از آنها گذشته و دويده و دسته ديگر، خود را رساندم . آنها هم آب نداشتند. به قدر نيم فرسخ دويدم و به چند دسته زوار خود را رسانيدم ، آب نداشتند. چون به منزل نزديك ، و سواره هم مى رفتند، آب لازم نداشتند. بعد از ان ماءيوس (شده ) و از يك طرف را دويدن گرفتم و هر چه رطوبت در بدن بود تمام به عرق و حركت عنيف و گرمى آفتاب خشكيد، و به شدت تشنه بودم .
حالا برق گنبد و سياهى باغات كربلا در منظره من پيداست . من به فكر صحراى كربلا افتاده ، حالا تنهايى سيدالشهداء عليه السلام را و آن لشگر عظيم كه دور او را گرفته بودند، نظير اين گنبد براق ميان سياهى باغات ، با تشنگى زيادى كه داشت نهايت مثل من در عالم خيال نزديك به حس صورت گرفت مرا گريه شديد رخ داد. محض آنكه صداى گريه مرا زوار نشنود دويست قدمى از راه زوار دور شدم و مثل آهويى در اين بيابان دويدن گرفتم و صدا به گريه بلند و اشك مثل باران به صورت و ريش و زمين ريزان بود.
گاهى صداى هل من ناصر آن حضرت را به گوش خيال مى شنيدم و من هم صدا به لبيك با گريه بلند مى داشتم و بر دويدن به شدت مى افزودم ، به حدى كه از خود بالكليه فراموش نمودم و ديدم لشگر هجوم به خيمه هاى حسينى (كرده ) شعله آتش و دود از خيمه ها بلند گرديد. چشمها به سياهى كربلا دوختم و حالات رنگارنگ آن صحراى غم انگيز بر من عبور مى داد. به خدا قسم كه نمى فهميدم پاها در اين دويدن بى اختيار به گودال مى افتد و يا بروى خار مى گيرد؟ يكدفعه از ميان خيمه ها مثل زنها و اطفال بيرون دويده به صحراى جنوبى خيمه ها كه رو به طرف نجف است پراكنده شدند.
بعضى ها چادر به پا پيچيده به زمين مى خوردند. من هم سر از پا نشناخته تا مگر برسم و خود را فدا كنم ، كه ريشه علفى به پنجه پا بند شده به آن تندى كه مى دويدم محكم خوردم به زمين . برخاستم با آنكه پنجه پا مجروح شده بود، ملتفت نشده شش دانگ حواس متوجه آن صحراى هولناك بود و از گريه و ناله و دويدن نايستادم و در اين دو فرسخ و نيم مسافت تا آنكه در كوچه كربلا واقع شدم و چشمم به در و ديوار و عمارات كربلا افتاد. آن وقت به خود آمده از خجالت و حياى از مردم اشكهاى خود را پاك نمودم و از دويدن ايستادم و كفشهاى بى پاشنه را به پا كردم و خاچيه را به دوش انداختم .
از حوضخانه صحن سيدالشهداء امام حسين عليه السلام وضو گرفته داخل حرم شدم و يك ساعتى زيارت نمودم . بيرون شدم و رفتم به زيارت ابوالفضل العباس عليه السلام و از آنجا بيرون شدم ، ثانيا آمدم به صحن سيدالشهداء عليه السلام . همان طور به گوشه اى سرپا ايستاده بودم كه بعضى از رفقا را ملاقات نمايم و ساعت دو به غروب بود و در آن بين صداى ساعتى كه در سر صحن سيدالشهداء امام حسين عليه السلام بود - و از نمره ساعت كوچك صحن نو مشهد مقدس بود - بلند شد. وقتى كه خوب گوش به صداى زير او نمودم تا ده مرتبه اش تمام شد، ديدم به طور فصيح مى گويد: هل من ناصر... هل من ناصر... هل من ناصر... تا ده مرتبه تمام شد. لرز و لرزه در بدن ما حادث شده گوش را تيز نموده از كجا جوابى مى رسد...؟ و چشمها پر اشك شد كه جوابدهى پيدا نشد، كه يكمرتبه از صحن حضرت اباالفضل العباس عليه السلام صداى ساعت بزرگ او به صورت بم و كلفت بلند گرديد لبيك ... لبيك ... لبيك ... تا ده مرتبه ؛ او هم تمام شد. اشكهاى خود را پاك كرده گفتم :هاى بگردم وفاداريت را، باز تويى كه جواب دادى ! خوشحال شدم كه هنوز ناصر هست و از خوشحالى باز اشكهايم بيرون شد بيكمرتبه به فكر تشنگى بين راه افتادم و همان طور در عالم خيال با خود آمدم ، آمدم ، آمدم ، تا وضو گرفتم و به حرمين زيارت نموده برگشته تا به همين نقطه كه ايستاده ام ، ديدم در هيچ نقطه آب نخورده ام ، تشنه هم نيستم ؛ حالا اين از راه طبيعى به چه نحوممكن است و من از كدام سير شده ام معلوم نيست
سياحت شرق : صفحه 414- 417، مرحوم آية الله محمد حسن نجفى معروف به آقا نجفى قوچانى
منبع: خبرنامه علمای شیعه